آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

3 اردیبهشت 1397

  سلام به همه دوستان خوبم و گل های زیبای زندگی من. روزهای بهاری امسال پر شده از بارش و رحمت خدا. وهوا مطبوع برای قدم زدن های دو نفره که البته با چهار نفره شدنمان کمی قدم زدن هایمان سخت شده است. البته بگذریم که خدا راشاکریم.  علی کوچولوی ما که البته دیگر برای خودش مردی شده است و همیشه هم معترض که من علی کوچولو نیستم من بزرگ شدم. بسیار شیرین زیان و با اینکه خیلی جملات بزرگانه بر زبان میراند اما بعضی کلمات رو به اشتباه بیان می کند و این بر شیرینی سخن پسرم میافزاید. علی درختان در بهار چی میزنن؟  مامانی!   شفوکه. در حالی که گشت عیدانه در ساحل نور با خیس شدن علی کوچولو کوتا...
3 ارديبهشت 1397

سه شنبه 14فروردین1397

  سلام به همه دوستان گلم  سال نو همه دوستان مبارک انشاءالله که سالی پر از نور و شادی در انتظارتون باشه. امسال طبق سالهای پیشین البته بهتر بگم بیشتر سالهای قبل سال تحویل خونه بودیم. سفره هفت سینی چید یم و در کنار اعضای خانوا ده سال نو رو آغاز  کردیم. شام سال نو منزل پدر همسرجان بودیم. به اتفاق عمه های عزیز. سبزی پلو با ماهی که جای دوستان خالی. اولین روز عید رو با کمی تاخیر باباجون اینا به خونه خاله زهرای بابایی رفتیم وناهار روز اول هم به صرف رشته پلو و مرغ در منزل آنها بسر بردیم  و بعد عید دیدنی به منزل برگشتیم. قرعه اجرای آویسا در برنامه مشاعره رضوی در روز اول فروردین بود ...
14 فروردين 1397

روز شنبه26اسفند96

روزهای  آخر اسفند به سرعت به پیش می رود. هوای روزهای آخر سال تا دیروز به شدت گرم و امروز بارانی و خنکی خاصی داره. روزهای اسفند روزهای پر از شور و سروصداست و من همیشه دلم میخواد تو خیابونا قدم بزنم و شور و حال آدمها رو ببینم.در ایامی که گذشت تولد آرشیدا همکلاسی قدیمی آویسا دعوت شدیم .  در راه رفتن به شهر کتاب جهت خرید هدیه برای آرشیدا بودیم که آویسا شروع به نطق کرد. مامانی آوا بهم گفت که آرشیدا گفته بیا با آویسای جدید که تو کلاس شون دوست بشن و اون آویسا دیگه رفته و قدیمیه.  من با اینکه الان از حرفش ناراحتم ولی می خوام برم تولدش چون دلم می خواد اونا رو ببینم. باهماهنگی آقای همسر که...
26 اسفند 1396

این روزهای آویسا(13 اسفند96)

هفته اول اسفند برای دخترم با تولد سارینا همکلاسی دوره پیش دبستانی و هم گروهی کلاس مشاعره شروع شد. اولش نمی خواستم برم ولی وقتی ذوق و شوق آویسا رو دیدم رهسپار تولد شدیم. دخترم بسیار بهش خوش گذشت و همچی جشن را با خواندن و حرکات موزونش ترکاند. از تولد بگذریم. بخاطر دلخوری هایی که از مدرسه برای جشن ژله برای کلاس آویسا اینا ماند بر آن شدیم که جشن مشاغل برپا کنیم و درتقسیم بندی مشاغل تشدید دار شغل نجاری به آویسا خانم گلدسته رسید. روز سه شنبه بعد استخر با تمام خستگی که داشتم رهسپار اسباب بازی فروش ها و شهر کتاب شدم تا بتونم ابزار کار خانم فراهم کنم. ابزار نجاری خریدیم. لباسی براش فراهم کردم و صبح 4شنبه رهسپار مدرسه ش کردم...
13 اسفند 1396

خاطرات این روزهای علی(13 اسفند 96)

باز دوباره هوای اسفند و پر از شور و حال. اسفند با وجود تمام درگیری های آخر سال و کار بابا که کلاً  مشغول اداره میشن، بحث خانه تکانی ،خرید های باقی مانده و خیلی از مشکلات آخر سالی  دوست دارم. این روزها روزهای پر از شوره  و هیجانه و البته من در میان این همه شور یه دریا سکوتم.سکوت در مقابل اینهمه  استرس و هیجانی که گاه آرزو می کنم زودتر به آرامش برسم. پسرم این روزها روزهای اوج اذیت کردن  و لجبازیشه و جالب اینه که بعضی وقتا خواهرش رو هم تحریک به حرف گوش نکردن میکنه. شمه ای از رفتارای پسری... آویسا  نرو بالای نردبون میوفتی نرو داری عصبانیم می کنی! ...
13 اسفند 1396

4شنبه 2اسفند 96

سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باباجان. بعد تعطیلات آلودگی ما چون از قبل هماهنگی کرده بودیم که بخاطر برخی از امور و کمک به مامان حاجی بریم شمال با هماهنگی با خانم دربندسری عزیز و معاونت آموزشی مدرسه رهسپار شمال شدیم و تا 22 بهمن آن جا به سر بردیم. ابتدا قرار بود که شب قبل رفتن به مسافرت جشن تولد آویسا خانم با  خانواده همسرجان برگزار شود اما به دلایل امنیتی مریض نشدن بابا جون کنسل...
2 اسفند 1396

تولد 7سالگی دخترکمان در کنار دایی جونا و زن دایی جونا

سرانجام بخت تولد دخترکمان باز شد و شب جمعه گذشته تولدی با جمع خانواده مامان نسرین برپا شد. شب قبل با دخترکمان رفتیم و کمی وسایل تزیینی خریدیم. فردا هم به تمیز کردن منزل و غذا پختن و خریدن  کیک و باقی امور گذشت. شبی بود در کنار دایی جونا که به آویسا و علی حسابی خوش  گذشت... ...
10 بهمن 1396

روزهای برفی بهمن96

سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور  گذشت. اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و  مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با ح...
10 بهمن 1396

این روزها که گذشت...(آذر 96)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب خودم و گلهای کوچک زندگیم. این روزهای ما پر شده از روزهای پر تلاطم و استرس. عمل قلب باباجون و عمل گوارش مامان حاجی برجسته ترین اتفاقات آذر ماه گذشته بود. و تولد گل دخترم که در گیرودار بیمارستان و عمل ها ماند. هر چند می خواستم تولد کوچکی در منزل برای دخترم بگیرم و البته آن هم بخاطر مریضی و تب دخترکم انجام نشد. و ما بر آن شدیم که باگذشت زمان و کم شدن استرس تولدی برای دخترکم مهیا کنم.  آویسای من هنوز کلاس مشاعره و شناش برقراره. در یکی از روزها من مهمان کلاس دخترم بودم و ایشان معلم کلاس. تا حرف اٍ را تدریس کنن. کیف پول و کلوچه هدایایی بود که برای همکلاسی هایش تدارک دیدیم و دخترم آغلز کلاسش ر...
6 دی 1396

24آبان 96(روزهای مدرسه آویسا)

روزهای مدرسه یکی پس دیگری می گذرند و دخترم رها از همه استرس های مدرسه پارسال مشغول تحصیل و آموزشه. خدا را شکر می کنم که این روزها در آرامش میگذرد البته بگذریم که روزهای شنبه بخاطر مشاعره و  روزهای فرد بخاطر شنا و برنامه استخر ما دیر به منزل میرسیم و تقریبا خسته و کوفته  و نایی برایمان نمی ماند.  در این مدت در مدرسه جشن قرآن و صبحانه سلامت و بسیاری برنامه هایی شاد برایشان فراهم شده و دخترم را هر روز عاشق تر و بیشتر از دیروز مشتاق آموختن می کند. نقاشی دخترکم به صورت عجیبی پیشرفت عجیبی داشته و با مشورت پروانه جون تصمیم بر آن شد که با کتاب کار کنه. مربی مشاعره هم بسیار راضی و خشنود از دخترکم هست . هر روز پرتلاش ت...
24 آبان 1396